X
تبلیغات
رایتل
شهر ارواح
اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی
جمعه 26 اسفند‌ماه سال 1384
ارتباط با اجنه

خوب امروز می خواهم براتون یه چیزهایی از ارتباط انسان و جن تعریف کنم. امیدوارم که این شنیده های من واقعیت داشته باشه و مورد پسند شما قرار بگیره.

یک روز چوپان برای سیراب کردن گوسفندان به سمت رودخانه رفت. ولی در چند متری آب از تعجب خوشکش زد. دو تا دختر خیلی زیبا بیشتر از اون زیبایی ای که توی ذهن قابل تصوره توی آب مشغول شنا بودن. چوپان با دهان باز از تعجب به آب نزدیک شد. دخترا دیدنش و سریع بالا اومدند. یکی شون فرار کرد ولی لباس دومی پیش اقا پسر مجرد قصه ما بود و نتونست فرار کنه.

دختر خودش را پنهان می کرد و لباسهاشو طلب. ولی پسر قبول نمی کرد. آخه با همون نگاه اول عاشق شده بود و مجنون دختر. پس به پای دختر افتاد و با احترام ازش خواستگاری کرد ولی مورد قبول دختر واقع نشد. این بار دختر را تهدید کرد ولی بازم نشد. خلاصه هر کاری کرد که دل دختر رو به دست بیاره نشد. آخرش دختره این طور جواب داد که:

آقا پسر ما نمی تونیم با هم زندگی کنیم چون تو انسان هستی و من جن و آبمون با هم توی یه جوب نمی ره. ولی پسره مجنون شده بود و ول کن نبود. پس دختر شرط کرد که حاضره با هاش ازدواج کنه ولی نباید در کارش فضولی بشه و مورد سوال و جواب قرار بگیره. پسر هم قبول کرد و به ازدواج هم در اومدند.

خوب به هر شکلی بود دین آقا آدم و خانم جن در کنار هم مشغول زندگی عشقولانه شدند و دو تا بچه هم گیرشون اومد. یه دختر و یه پسر. آقا داماد هم هیچ وقت از خانمش نپرسید که چرا فلان کارو کردی یا نکردی. تا این که مادر پسره مرد. مراسم عزاداری بر پا شد و همه مشغول گریه و زاری بودند که عروس خانم از روی زمین بلند شد و رفت داخل تاقچه نشست. پسر نتونست تحمل کنه و پرسید این چه کاریه زن بیا پایین زشته. دختر ناراحت شد و گفت چرا سوال پرسیدی. قرارمون را برهم زدی. خوب دیگه پسره هم گفت ببخشید و اتفاقی نیفتاد. چند دقیقه بعد در حالی که همه زار زار گریه می کردند دختره زد زیر خنده. بازم پسره عصبانی شد و علت خنده را پرسید ولی دختر جوابی نداد و گفت دیگه تکرا نشه وگر نه ... . خوب اینم گذشت ولی ساعتی بعد دو تا گرگ اومدند و دختره پسر را به یکی داد و دختر را به دیگری و گرگها دو تا بچه را بردند.

دیگه پسره تاب و توانش را از دست داد دستش را روی دختر بلند کرد که این کارها چیه می کنی. دختر بیچاره که هم ناراحت بود و هم کتک خورده با چشمای گریان رو به پسر کرد و گفت:

آخه چرا؟ چرا زندگیمون را خراب میکنی؟ مگه قرار نبود ازم چیزی نپرسی؟ به خدا نمی تونم جوابت را بدم مگر به شرط جدایی. خواهش می کنم بی خیال شو و بزار زندگی عاشقانمون را ادامه بدیم.

ولی پسره دیگه این حرفها توی کلش نمی رفت پس دختره گفت باشه جوابت را می دم ولی بعدش دیگه منو نمی بینی.

سوال اولت این بود که چرا توی تاقچه رفتم؟ اون موقع کف اتاق را خون کثیفی که ناشی از اعمال زشت مادرت بود گرفته بود و شما قادر به دیدنش نبودید ولی من دیدم و برای اینکه نجس نشم بالای تاقچه رفتم.

سوال دومت این بود که چرا خندیدم؟ در اون موقع از مادرت سوال شده بود که در طول زندگیت چه کاره خوبی انجام داده بودی؟ و تنها کار ثواب مادرت تکه نان خشکیده ای بود که جلوی سگی انداخته بود.

و سوال سومت که چرا بچه ها را به گرگها دادم؟ بچه های ما نیمی آدم بودند و نیمی جن. پس چیزهایی می دیدند که شما نمی دیدید. در اون لحظه دو تا روح خیلی خیلی زشت و وحشتناک وارد اتاق شدند و بچه ها به شدت ترسیدند. من هم از برادرهام کمک گرفتم و اونها به شکل گرگ وارد شدند و بچه ها را با خود بردند تا نترسند. حالا هم بچه هات صحیح و سالم پشت خونه اند.

آره قربونش. این طوری شد که آقا پسر قصه ما تا آخر عمر یه چشمش اشک بود و یه چشمش خون. ولی دیگه هرگز نتونست حتی برای لحظه ای وحتی در خواب معشوقه زیبای خودش را ببینه.

خوب عزیزان امید وارم خوشتون اومده باشه. منم حتما باز هم واستون می نویسم تا شما هم قدم رنجه نمایید و کلبه شهر ارواح را منور بفرمایید.

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
غروب سیاه پوش

تعداد میهمانان : 157944