X
تبلیغات
رایتل
شهر ارواح
اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی
سه‌شنبه 8 فروردین‌ماه سال 1385
داستانهایی از جن و روح - قابله

قابله و هدیه جن

سالها پیش در محله دهنو( شهر مبارکه اصفهان) پیرزن قابله ای به نام "بی بی ماماچی" که در کار خود همتا نداشت زندگی می کرد. نیمه شبی درب خانه قابله کوبیده شد و مردی سراسیمه به پای زن افتاد و برای تولد فرزندش کمک طلبید. پیرزن پذیرفت و پشت سر مرد راهی خانه مرد شد. در مسیر از چند باغ و مزرعه گذشتند که ناگاه زن ایستاد و با ترس گفت: اینجا برایم غریب است مرا کجا می بری؟ بیش از این قدمی بر نمی دارم.

مرد که چاره ای جز گفتن حقیقت نداشت چنین بیان کرد که: ای قابله من از قوم جنیان هستم و از تو طلب کمک نمودم. حال چنانچه مرا یاری کنی و فرزندم را سالم به دنیا آوری پاداشی گران بها داری و در غیر این صورت تا آخرین روز زندگی ات رنگ خوشی را نخواهی دید.

زن پذیرفت و همراه مرد به سمت کوهی رفت که خانه جن در آن واقع بود. در گوشه غاری سرد و تاریک و نمناک زن جن از درد به خود می پیچید. قابله دست جنباند و با نهایت حوصله و توان به زن در به دنیا آمدن فرزند کمک کرد. پسری زیبا و دلنشین قدم به عرصه گیتی نهاد. صدای شیرین گریه و تشکر پیاپی اجنه غار ار به لرزه در آورد.

"بی بی ماماچی" از عهده مسئولیت موفق به در آمده بود و حال نوبت جنیان بود تا از او تشکر نمایند. پدر کودک جلو آمد و دست قابله را بوسید و گفت:

ای زن لطفی که تو در حق من کردی هرگز فراموش نمی کنم. حال چنانچه از این واقعه با کسی سخن نگویی تا آخرین روز عمرت تو را یاری خواهم کرد. اینک نیز این سفره زیبا را که پر است از گرانبها ترین دارایی من بگیر و به خانه برگرد.

زن سفره را به کول کشید و پشت سر جن به سمت محله خود راهی شد تا اینکه جن ایستاد و گفت این راه شماست. برو به سلامت. سپس خداحافظی کرد و از چشم پنهان شد.

زن که مشتاق دیدن درون سفره بود زیر نور مهتاب سفره را گشود. ولی چیزی جز پوسته پیاز نیافت. ناراحت شد ولی دوباره سفره را به بغل گرفت و به خانه رفت.

وقتی در خانه سفره را گشود تا پوسته پیازها را در تنور بریزد. در کمال تعجب دید سفره پر است از طلاجات و اشرفی هایی که چشم را اسیر می کرد.

"بی بی ماماچی" تا آخرین روزهای عمربه گفته مرد جن عمل کرد و در مورد اینکه این طلاها را از کجا به دست آورده با کسی چیزی نگفت. جنیان هم همیشه گرد او بودند و از خطر دورش می کردند.

تنها کسی که از این جریان اطلاع پیدا کرد پسر بزرگ پیرزن بود که ساعتی قبل از فوت مادر این اتفاق را از زبان مادر در حال مرگ شنید.

 

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
غروب سیاه پوش

تعداد میهمانان : 157982