X
تبلیغات
رایتل
شهر ارواح
اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی
پنج‌شنبه 1 تیر‌ماه سال 1385
شما چی؟

تا حالا فکر می کردم بد بخت ترین آدم روی زمینم که هیچ سنگی از پای لنگم دور نمونده.

ولی امروز با جوانی آشنا شدم که:

این آقا 32 سال سن داشت ولی چهرش 45 به بالا را نشان می داد. موهای جو گندمی و کم پشت. صورت آفتاب سوخته و پر چروک. چشمان خسته و خونبار. با کمر کمی خمیده و قدمهای آرام و سخت.

واسم گفت:

یه زمانی دفتر وکالت داشتم. درآمد عالی. ماشین دوو. خونه ویلایی تو ملک شهر اصفهان. برو بیا، مهمونی، خوشی، خلاصه دنیا به کامم بود ولی

با مرگ مادر بدبختی شروع شد.(خدا بیامرزدش)

از یه طرف روحیم به خاطر مرگ مادر بر باد رفت و از طرف دیگه سرمایم به خاطر شیمی درمانی خانمم.

دیگه نتونستم دفتر را پابرجا نگه دارم. احتیاج شدید به پول داشتم. وضع خانمم اصلا خوب نبود.

دفتر را تعطیل کردم و برای کار از خونه دور شدم. تنها امیدم توی شهر غریب خوشحالی دختر بچم بود و شفای خانمم.

خدا را شکر پول جور می شد و خانمم رفته رفته بهتر شد. ولی حالا، بگو مگوها شروع شد. هر شب با خانم بحث داشتیم. هر چند خودم را کنار می کشیدم و بهش حق می دادم بدتر میشد. خانمم حتی رابطه ام را با برادر و خواهرهام به هم زد.

و بالاخره....

حالا هم که میبینی

نه نیرویه جوانی دارم نه سرمایه کار نه توان زندگی

صبح تا شب زیر آفتاب برای رئیس شرکت کار میکنم و آخرش سر گرسنه زمین میزارم.

یک ماهه دختر 9 ساله ام را ندیدم. ناپدریش بهم اجازه نداده.

نمی دونم به چه امیدی زندم؟ هدفم از زندگی چیه؟

تنها چیزی که می دونم و همیشه بر زبونمه اینه که:

خدا شکرت که زندم و روی پاهای خودم ایستادم.

شکرت که دودی و معتاد و الکلی نشدم.

شکرت که هنوز تو را دارم.

شکرت که ....

شکرت که هنوز دخترم بهم میگه "بابا"

 

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
غروب سیاه پوش

تعداد میهمانان : 157842