X
تبلیغات
رایتل
شهر ارواح
اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی
شنبه 22 مهر‌ماه سال 1385
داستان ارواح- قسمت دوم- مرگ

مردم در خوابند. هنگامی که بمیرند، هوشیار و بیدار می شوند. (بحارالانوار/ج6 ص277)

قسمت دوم

مرگ

در این هنگام ناگاه متوجه سفیدپوش بلند قامتی شدم که دستانش را بر نوک انگشتان پاهایم نهاده بود و آرام وآهسته به سمت بالا می کشانید. در قسمت پاها هیچ گونه دردی احساس نمی کردم اما هرچه دستش به طرف بالا می آمد درد بیشتری در ناحیه فوقانی بدنم احساس می کردم. گویا همه دردهای وجودم به سمت بالا در حرکت بود(روضات الجنات/ج2 ص90). تا اینکه دستش به گلویم رسید. تمامی بدنم بی حس شده بود. اما سرم چنان سنگینی می کرد که احساس کردم هر آن ممکن است از شدت فشار بترکد و یا چشمانم از حدقه درآید.

عمویم که پیرمردی ریش سفید بود جلو آمد و با چشمانی اشک آلود گفت: عمو جان شهادت را بگو،(وسایل الشیعه/ج2 ب36) من میگویم و تو تکرار کن: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد انّ محمداً رسول الله و انّ علیاً ولی الله و ...

او را می دیدم و صدایش را می شنیدم. لبهایم به آرامی تکانی خورد و چون خواستم شهادتین را بر زبان جاری کنم یکباره هیکلهای سیاه و زشتی مرا احاطه کردند و با اصرار از من می خواستند شهادتین را نگویم. شنیده بودم شیاطین هنگام مرگ برای گرفتن ایمان تلاش می کنند اما هرگز گمان نمی کردم آنها در اغفال من توفیقی داشته باشند(بحارالانوار/ج6 ب7).

عمویم دوباره صورتش را به من نزدیک کرد و شهادتین را به من تلقین نمود. همین که خواستم زبانم را تکان دهم دوباره شیاطین به تلاش افتادند اما این بار از راه تهدید وارد شدند. لحظه عجیبی بود. از یک طرف آن شخص سفیدپوش با کارهای عجیبش و از طرف دیگر اصرار عمویم برگفتن شهادتین و از سوی دیگر ارواح خبیثه که سعی در ربودن ایمانم، در آخرین لحظات زندگیم داشتند.

زبانم سنگین و گویا لبانم به هم دوخته شده بود. واقعا درمانده شده بودم. دلم می خواست از این وضع رنج آور نجات می یافتم اما چگونه؟ از کدام راه؟ بوسیله چه کسی؟ در این کشاکش ناگاه از دور چند نور درخشان ظاهر شدند. با آمدن آنها مرد سفیدپوش به تعظیم ایستاد و آن چهره های ناپاک فرار کردند. هرچند در آن لحظه آن نورهای پاک و بی نظیر را نشناختم اما بعدها فهمیدم که آنها ائمه اطهار(ع) بودند(بحارالانوار/ ج6 ب8 ص180 - ب6 ص162-163). که در آن لحظه حساس به فریاد من رسیدند و از برکت وجود انها چهره ام باز و زبانم سبک شد. لبهایم را تکان دادم و شهادتین را زمزمه کردم. در این لحظه دستهای آن سفیدپوش از روی صورتم گذشت و من در اوج درد و رنج، ناگاه تکانی خورده و آرام شدم.

انگار تمامی دردها و رنج ها را برای احالی آن دنیا جا نهاده بودم زیرا چنان آسایش یافتم که هیچگاه مثل آن روز آزادی و آرامش نداشتم. حال زبان و عقلم به کار افتاده بود. همه را می دیدم و گفتارشان را می شنیدم. در این لحظه نگاهم به سمت آن مرد سفیدپوش افتاد. پرسیدم تو کیستی؟ از من چه می خواهی؟ همه اطرافیانم را می شناسم جز تو. گفت: تا حال باید مرا شناخته باشی. من ملک الموت هستم. از شنیدن نامش ترس و اضطراب وجودم را لرزانید. خاضعانه در مقابلش ایستادم و گفتم: درود خدا بر تو فرشته الهی باد. نام تو را بارها شنیده ام با این حال در آستانه مرگ هم نتوانستم تو را بشناسم. آیا برای تمام کردن کار از من اجازه می خواهی؟ فرشته مرگ در حالی که لبخند می زد گفت: من برای جدا کردن روح از بدن، محتاج به اجازه هیچ بنده ای نیستم. تو هم اگر خوب دقت کنی، دارفانی را وداع گفته ای. خوب نگاه کن. آن جسد توست که در میان جمع بر زمین مانده است. به پایین نگاه کردم. وحشت و اضطراب سراسر وجودم را فراگرفته بود. جسدم در میان اقوام و آشنایان بدون هیچگونه حرکتی بر زمین افتاده بود و همسر و فرزندان و بسیاری از نزدیکانم در حالی که در اطراف جنازه ام خیمه زده بودند، ناله و فریادشان به آسمان بلند بود. تعدادی نیز زبان به شکوه و شکایت گشوده بودند که: زود بود، چرا؟... با خود اندیشیدم: اینان برای چه؟ و برای که؟ اینگونه شیون می کنند؟ خواستم آنها را به آرامش دعوت کنم، مگر میشد؟.... فریاد برآوردم: عزیزان من! آرام باشید. مگر آرامش و راحتیم را نمی خواستید؟ پس چرا زانوی غم در بغل گرفته اید؟

من اکنون پس از ان درد جانفرسا، به آسایش و آرامش خوشحال کننده ای رسیده ام.

با شمایم آی! آیا صدایم را نمی شنوید؟ گریه تان برای چیست؟ شکوه و شکایت از چه می کنید؟ فضای خانه را پر از دعا و ذکر حق کنید.

فریاد و فغان حاضران همچنان سر بر آسمان می سایید. در این لحظه صدای ملک الموت را شنیدم که می گفت: این جماعت را چه شده؟ فریاد و فغان از چه می کنند؟ شکوه و شکایت از چه کسی؟ چرا می گریند؟ چرا بر سر می کوبند؟ به خدا قسم من به او ظلم نکردم. روزی او از این دنیا تمام شده بود. اگر شما هم جای من بودید، به دستور خدا جان مرا می گرفتید. بدانید که نوبت شما هم می رسد. آنقدر به این منزل می آیم تا هیچ کس را باقی نگذارم. اطاعت و عبادت من به درگاه الهی این است که هر روز و شب دست گروه زیادی را از دنیا قطع کنم.(نفس الرحمن فی فضایل سلمان/ ب16 - بحار الانوار)

جمعیت به کار خود مشغول، و گوش شنیدن این هشدارها را نداشتند. آرزو می کردم: کاش در دنیا یک بار برای همیشه این هشدارها را شنیده بودم، تل درسی برای امروزم می بود. اما... افسوس و صد افسوس.

پارچه ای بر بدنم کشیدند و پس از ساعتی بدنم را به غسالخانه بردند. مکان آشنایی بود. بارها برای شستن مرده هامان به این جا آمده بودم. در این حال متوجه غسال شدم که بدون ملاحظه، بدنم را به این سو و آن سو می چرخاند. به خاطر علاقه ای که به بدنم داشتم بر سر غسال فریاد زدم: آهسته تر! مداراکن! همین چند لحظه پیش از این، روح از رگهای این بدن خارج گشته و آنرا ضعیف و ناتوان کرده.

اما او بدون کوچکترین توجهی به درخواست های مکرر من به کار خود مشغول بود.(نفس الرحمن فی فضایل سلمان/ ب16)

غسل تمام شد. آنگاه کفن هایی که روزی با دست خود خریده بودم، بر بدنم پوشاندند.

آن روزها فکر می کردم خرید کفن، یک عمل تشریفاتی است. اما... چه زود بدنم را سفیدپوش کرد. واقعا دنیا محل عبور است.

با شنیدن صدای الصلوة... الصلوة... الصلوة... نوعی آرامش به من دست داد.

ادامه دارد.....

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
غروب سیاه پوش

تعداد میهمانان : 157915