X
تبلیغات
رایتل
شهر ارواح
اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی
پنج‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1385
داستان ارواح- قسمت نوزدهم- آتش حسرت

قسمت نوزدهم

آتش حسرت

از کثرت اندوه و حسرتی که بر وجودم نشسته بود، بر جای نشستم و با خود گفتم:

چه مقامی! چه منزلتی! در حالیکه من مدتهاست در این بیابان سرگردانم و با تمام موانع و مشکلات، دست به گریبانم، هنوز هم به جایی نرسیده ام، اما اینان با این سرعت خود را به مقصد می رسانند. براستی خوشا به حال آنان که به شهادت رفتند.

اشک بر گونه هایم سرازیر شد و بغض گلویم را چنگ زد.

چندان بلند بلند گریستم (میزان الحکمه/ ج10 ص132 و المیزان/ ج2) که هر آنچه از عقده دنیا در دلم بود، محو شد... اما آتش غبطه و حسرتی که از عبور شهیدان در دلم باقی بود، مگر با این گریه ها خاموش می شد؟!

نیک آرام به سمتم آمد، مرا دلجویی داد و تشویق به ادامه راهی کرد که بس طولانی و طاقت سوز بود.

ادامه دارد ...

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
غروب سیاه پوش

تعداد میهمانان : 157944