شهر ارواح
اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی
پنج‌شنبه 21 دی‌ماه سال 1385
داستان ارواح- قسمت بیستم-گردباد شهوات

قسمت بیستم

گردباد شهوات

با اینکه راه زیادی را پس از آن پیمودیم، اما خبری از انتهای بیابان نبود. از دور، ستون سیاهی را دیدم که از پایین به زمین و از بالا به دود و آتش آسمان ختم می شد و در حال حرکت بود. با نزدیک شدن ستون سیاه، متوجه شدم که همانند گردباد به دور خود می چرخد. با دیدن این صحنه، خود را به نیک رساندم و با ترسی که در وجودم رخنه کرده بود، پرسیدم: این ستون چیست؟

نیک گفت: این گردباد شهوات است، که چنین با سرعت عجیبی به دور خود می چرخد. با اضطراب گفتم: حالا دیگر، باید چه بکنیم؟! گردباد با سرعت غیر قابل وصفی به سمت ما می آمد و هر چه در اطرافش بود، به درون خویش می کشید.

نیک گفت: دست هایت را محکم به کمرم حلقه بزن و مراقب باش گردباد، تو را از من جدا نسازد. (غررالحکم/ ص797) رفته، رفته آن گردباد وحشتناک با آن صدای رعب آورش، به ما نزدیک می شد و اضطراب مرا افزایش می داد، تا اینکه در یک چشم بر هم زدن، هوا تاریک شد.

گردباد اطراف ما را فرا گرفته بود و سعی داشت ما را با خود همراه کند. نیک مانند کوه به زمین چسبیده بود و من در حالی که دستم را به دور کمر او قفل کرده بودم، به سختی خود را کنترل می کردم.

هر از گاهی صدای فریادهای نیک را می شنیدم، که در هیاهوی گردباد فریاد می کشید: مواظب باش گردباد تو ار از من جدا نسازد! لحظات بسیار سختی را سپری می کردم و بیم آن داشتم که مبادا از نیک جدا شوم. دست هایم سست و گوش هایم از صدای گردباد، سنگین شده بود. دیگر صدای نیک را نمی شنیدم. ناگهان دستم از نیک جدا شد و در یک چشم به هم زدن، کیلومترها از نیک دور گشته و به بالا پرتاب شدم! (غررالحکم/ ص510 و فهرست غرر/ ص186) گردباد در حال چرخش بود و من نیز چندی نگذشت که از شدت هیاهو و گرمای طاقت فرسایش از حال رفتم.

وقتی چشمانم را گشودم هیکل سیاه و وحشتناک گناه را دیدم که بر بالای سرم ایستاده بود. بوی متعفنش به شدت آزارم می داد. به سرعت برخاستم و چون خواستم فرار کنم دستم را محکم گرفت و به طرف خود کشید و گفت: کجا؟ کجا دوست بی وفای من؟ هم نشینی با نیک را بر من ترجیح می دهی؟ و حال آنکه در دنیا مرا نیز به همنشینی با خود برگزیده بودی، نیم نگاهی به صورت گناه افکندم، قیافه اش اندکی کوچکتر شده بود.

بدون توجه به سخنانش گفتم: چه شده که لاغر و نحیف گشته ای؟ با ناراحتی گفت: هر چه می کشم از دست نیک است. با تعحب پرسیدم: از نیک؟! گفت: آری، او تو را از من جدا کرده تا با عبور دادن تو از راه های مشکل و طاقت فرسا باعث زجر کوتاه مدت تو شود.

گفتم: خوب، زجر من چه ارتباطی با ضعیف شدن تو دارد؟ پرخاشگرانه پاسخ داد: هر چه تو سختی بکشی، من کوچکتر می شوم و گوشت های بدنم ذوب می شود. (میزان الحکم/ ج4 ص208 و ج3 ص473-474)

و چنانچه تو به وادی السلام برسی دیگر اثری از من بر جای نخواهد ماند. آنگاه دندان بر هم فشرد و گفت: اکنون نوبت من است، باید همراه من بیایی.

ادامه دارد ...

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
غروب سیاه پوش

تعداد میهمانان : 158318