X
تبلیغات
رایتل
شهر ارواح
اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی
جمعه 13 بهمن‌ماه سال 1385
داستان ارواح-قسمت بیست و چهارم- در بند گناه

قسمت بیست و چهارم

در بند گناه

ادامه راه بسی دشوار بود اما هر طور بود به کمک نیک پیش می رفتم. یک لحظه نگاهم به پایین کوه افتاد، بهت زده شدم و ایستادم. هیکل سیاه و بزرگی را دیدم که شخصی را دست و پا بسته و بی اعتنا به ناله و فغان او بر دوش گرفته و به بالای کوه حمل می کرد. فهمیدم آن هیکل زشت، گناه آن شخص است. نیک را دیدم که او هم همچو من به نظاره ایستاده، هنوز هیکل سیاه به ما نزدیک نشده بود که سرو کله ماموران عذاب زنجیر به دست از پشت کوه پیدا شد، گویا از آمدن آن شخص باخبر بودند. گناه وقتی به ماموران رسید آن شخص بیچاره را رها کرد و قهقهه زنان از همان راه برگشت. ماموران بلافاصله پاهای او را به زنجیر کشیدند و در حالیکه بدنش به سنگلاخ ها کشیده می شد او را کشان کشان وارد دشت عذاب کردند. (فهرست غرر/ ص425)

پس از آن نیک نزدیک آمد و گفت: این است سرنوشت کافران، و با دست مهربانانه بر پشتم زد و گفت شتاب کن که راه بسی سخت و طولانی است.

ادامه دارد ...

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
غروب سیاه پوش

تعداد میهمانان : 157915