X
تبلیغات
رایتل
شهر ارواح
اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی
پنج‌شنبه 19 بهمن‌ماه سال 1385
داستان ارواح- قسمت بیست و پنجم- نور ایمان

قسمت بیست و پنجم

نور ایمان

رشته کوهی که در دامنه آن حرکت می کردیم سربر دامن کوهی بلند داشت که به آسمان آتشین ختم می شد و چون سدی مرتفع راه را بر هر عابری بسته بود. احساس کردم گرفتاری تازه ای برایمان پیش آمده است. با دلهره و اضطراب خود را به نیک رساندم و گفتم دوست من ظاهرا به بن بست برخوردیم، راه عبورمان بسته است، نیک همانطور که می رفت گفت: ناراحت نباش و با من بیا، در قسمت هایی از این کوه غارهای کوتاه ویا درازی وجود دارد که باید از یکی از آنها عبور کنیم تا به قدرت ایمان خود پی ببری. با تعجب پرسیدم: قدرت ایمان؟! گفت: آری. گفتم: چگونه؟ گفت: بدان که در روز قیامت، هر کس به اندازه ایمانش سعادتمند می شود و در اینجا ذره ای از سنجش قدرت ایمان رخ می دهد که در هر صورت دیدنی است نه گفتنی.

از جواب فهمیدم که باید خاموش باشم.

چیزی نگذشت که غاری تنگ و تاریک و بی روزنه پدیدار گشت، چون وارد غار شدیم از تاریکی بیش از حد آن به وحشت افتادم. پس از چند قدم از حرکت ایستادم و به نیک گفتم راه رفتن در این تاریکی، وحشت آور و غیرممکن است. براستی اگر گناه در این تاریکی به سراغم آید و مرا از پا درآورد چه؟ نیک نزدیکتر آمد و گفت: از آمدن گناه آسوده خاطر باش زیرا ضربه ای که بر او فرود آوردم باعث شد به این زودی ها به ما نرسد به خصوص که هر لحظه ضعیف تر نیز می شود.

از اینکه برای مدتی از شر گناه راحت شدیم خوشحال بودم اما فکر تاریکی مسیر دوباره مرا به خود آورد به همین جهت از نیک پرسیدم: در این تاریکی چگونه پیش خواهیم رفت؟ نیک گفت: اکنون به واسطه قدرت ایمانت نوری پدیدار خواهد شد که چراغ راهمان می باشد. (سوره حدید/ آیه19) چندی نگذشت که از صورت نیک نوری درخشید که تا شعاع چند متری را روشن می کرد.

با خوشحالی تمام همگام با نیک حرکت را آغاز کردم. گاه به گودال های عمیقی می رسیدم که تنها در پرتو نور ایمانم می توانستم از کنار آنها به سلامت بگذرم. (سوره حدید/ آیه13و29)

ادامه دارد ...

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
غروب سیاه پوش

تعداد میهمانان : 157944