شهر ارواح
اگر با دیگرانش بود میلی          چرا ظرف مرا بشکست لیلی
پنجشنبه 24 اسفند ماه سال 1385
داستان ارواح- قسمت سی ام- داغ کردن

قسمت سی ام

داغ کردن

مسیر جاده ما را به بالای تپه کشاند. از آن بالا متوجه آن سوی تپه شدم. تعدادی از ماموران را دیدم که روی جاده ایستاده و چند نفر را متوقف کرده بودند. در کنار ماموران شعله هایی از آتش زبانه می کشید. من از ترس و وحشت خودم را به نیک رساندم و مانع از حرکت او شدم.

نیک مهربانانه دستی به سرم کشید و گفت: نترس، با تو کاری ندارند. اینها در کمین افراد خاصی هستند. در همین لحظه صدای جیغ و فریاد بلند شد. وقتی نگاه کردم متوجه شدم که یک نفر ایستاده است و از پیشانی اش دود و آتش بلند است. وقتی خوب دقت کردم دیدم سکه گداخته شده ای به پیشانی اش چسبیده است. در همین حال ماموران سکه گداخته شده دیگری را از روی آتش برداشته و بر پهلوی چسباندند. ابن بار صدای ناله و فریادش دشت را پر کرد.

با حیرت به نیک نگاه کردم؛ نیک هم نگاهی به من کرد و گفت: سزای او همین است؛ این سکه هایی است که در دنیا انبار کرده بود و با وجود محرومان و مستضعفان بی شمار در اطرافش، دست رد بر سینه آنها زده بود (سوره تویه/ آیه35) و حق آنها را اداء نمی نمود. نیک این را گفت و به طرف پایین تپه حرکت کرد. من هم با ترس و دلهره پشت سر او به راه افتادم.

هنگامی که به نزدیکی ماموران قدرتمند رسیدیم ترس و اضطرابم چند برابر شده بود؛ اما وقتی راه برای عبور ما باز کردند و ما بدون هیچ خطری از میان آنها عبور کردیم، آرام شدم.

ادامه دارد ...

   1      2      3      4    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
بهمن 1386
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو
موضوع بندی
غروب سیاه پوش

تعداد میهمانان : 36337