|
قسمت سی ام
داغ کردن
مسیر جاده ما را به بالای تپه کشاند. از آن بالا متوجه آن سوی تپه شدم. تعدادی از ماموران را دیدم که روی جاده ایستاده و چند نفر را متوقف کرده بودند. در کنار ماموران شعله هایی از آتش زبانه می کشید. من از ترس و وحشت خودم را به نیک رساندم و مانع از حرکت او شدم.
نیک مهربانانه دستی به سرم کشید و گفت: نترس، با تو کاری ندارند. اینها در کمین افراد خاصی هستند. در همین لحظه صدای جیغ و فریاد بلند شد. وقتی نگاه کردم متوجه شدم که یک نفر ایستاده است و از پیشانی اش دود و آتش بلند است. وقتی خوب دقت کردم دیدم سکه گداخته شده ای به پیشانی اش چسبیده است. در همین حال ماموران سکه گداخته شده دیگری را از روی آتش برداشته و بر پهلوی چسباندند. ابن بار صدای ناله و فریادش دشت را پر کرد.
با حیرت به نیک نگاه کردم؛ نیک هم نگاهی به من کرد و گفت: سزای او همین است؛ این سکه هایی است که در دنیا انبار کرده بود و با وجود محرومان و مستضعفان بی شمار در اطرافش، دست رد بر سینه آنها زده بود (سوره تویه/ آیه35) و حق آنها را اداء نمی نمود. نیک این را گفت و به طرف پایین تپه حرکت کرد. من هم با ترس و دلهره پشت سر او به راه افتادم.
هنگامی که به نزدیکی ماموران قدرتمند رسیدیم ترس و اضطرابم چند برابر شده بود؛ اما وقتی راه برای عبور ما باز کردند و ما بدون هیچ خطری از میان آنها عبور کردیم، آرام شدم.
ادامه دارد ...
|