شهر ارواح
اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی
چهارشنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1386
داستان ارواح- قسمت سی و پنجم- دروازه ولایت

قسمت سی و پنجم

دروازه ولایت

احساس می کردم سبکتر از همیشه قدم بر می دارم. گویا می خواستم پرواز کنم و در یک آن خود را به وادی السلام برسانم. نگاهی به بالا کردم، اثری از آتش نبود. اما لایه های نازکی از دود به چشم می خورد که آن هم با تابش نور سفید و دلگشایی، رو به زوال بود. گاه گاه گیاهان سبز و زیبایی به چشم می خوردند. با سرعت هر چه بیشتر راهمان را می پیمودیم و کمتر به اطراف خود توجه داشتیم.

همچنان به مسیر خود ادامه می دادیم تا اینکه دروازه ای را دیدم که جمعیتی پشت آن به انتظار ایستاده بودند و ماموران قوی هیکل در اطراف دروازه به نگهبانی مشغول بودند. بی اختیار روبروی دروازه ایستاده بودم و با دقت نگهبانان و جمعیت را زیر نظر داشتم. گاه گاه افرادی با تحویل دادن برگ سبزی به نگهبانان، از دروازه عبور می کردند. چشمانم را به سمت نیک چرخاندم، او پشت سرم ایستاده بود و رفتار مرا مشاهده می کرد. با تعجب از نیک پرسیدم: اینجا چه خبر است؟! نیک جواب داد: اینجا مرز سعادت یعنی آخرین نقطه برهوت است. آنگاه با لحن خاصی ادامه داد: اینجا دروازه ولایت است و هر کس از آن عبور کند به سعادت ابدی رسیده است.

گفتم: دروازه ولایت دیگر چیست؟

گفت: افرادی می توانند به محدوده وادی السلام وارد شوند که در دنیا دل به ولایت علی(ع) و اهل بیت محمد(ص) سپرده باشند. (بحارالانوار/ ج8 ب22 و ج39 ص202 - میزان الحکمت/ ج2 ص94و95) به چنین افرادی برگ ولایت می دهند تا براحتی از این دروازه عبور کنند و به دروازه وادی السلام نزدیک شوند.

از شنیدن نام وادی السلام بسیار خوشحال شدم. اما ناگهان به فکر برگ ولایت افتادم و با دلهره و اضطراب از نیک پرسیدم: من در دنیا عاشق و شیفته اهل بیت بودم ولی برگ ولایت ندارم. نیک به سمت راست دروازه اشاره کرد و گفت: باید به چادر سبز بروی. با عجله و شتاب خودم را به داخل چادر رساندم. مرد سفید پوش و خوش سیمایی در گوشه چادر نشسته بود و یکی از اهالی برزخ با او مشغول صحبت بود. گویا آن شخص از دریافت برگ عبور محروم شده بود و حالا با التماس می خواست آن را دریافت کند.

مرد سفیدپوش خطاب به آن برزخی گفت: حرف همان است که گفتم، تو باید به وادی شفاعت برگردی تا شاید فرجی شود وگرنه کار تو و آنها که بیرون ایستاده اند در اینجا حل شدنی نیست.

آن مرد با ناراحتی تمام چادر را ترک کرد و من پس از عرض سلام روبروی آن مرد نشستم. جواب سلامم را داد و بدون اینکه درخواستم را بگویم، دفتری را که در پیش رو داشت ورق زد. از اضطراب دست و پایم می لرزید اما دیری نپایید که دست آن مرد همراه با یک برگ سبز به طرفم دراز شد. وقتی برگ را به دستم داد با لبخند گفت: تو به سعادت رسیدی، این سعادت بر تو مبارک باد.

بدین صورت از دروازه ولایت گذشتیم و ماموران و جمعیت بی ولایت را پشت سر نهادیم.

ادامه دارد ...

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
غروب سیاه پوش

تعداد میهمانان : 158161