X
تبلیغات
رایتل
شهر ارواح
اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی
دوشنبه 5 شهریور‌ماه سال 1386
معصوم اوّل- حضرت محمّد بن عبداللّه (ص) پیامبر گرامى اسلام

 

رخ زیبا ید بیضا دم عیسى دارى

آنچه خوبان همه دارند، تو تنها دارى

 

بیش از هزار و چهارصد سال پیش در روز 17 ربیع الاول (برابر 25 آوریل 570 میلادى) کودکى در شهر مکّه چشم به جهان گشود.

پدرش عبداللّه در بازگشت از شام در شهر یثرب (مدینه) چشم از جهان فرو بست و به دیدار کودکش (محمّد) نایل نشد. زن عبداللّه مادر محمّد، آمنه، دختر وهب بن عبد مناف بود.

برابر رسم خانواده هاى بزرگ مکّه، آمنه پسر عزیزش، محمّد را به دایه اى به نام حلیمه سپرد تا در بیابان گسترده و پاک و دور از آلودگیهاى شهر پرورش یابد.

حلیمه زن پاک سرشت مهربان با این کودک نازنین که قدمش در آن قبیله مایه خیر و برکت و افزونى شده بود؛ دلبستگى زیادى پیدا کرده بود. لحظه اى از پرستارى او غفلت نمى کرد. کسى نمى دانست این کودک یتیم که دایه هاى دیگر از گرفتنش پرهیز داشتند؛ روزى و روزگارى پیامبر رحمت خواهد شد و نام بلندش تا پایان روزگار با عظمت و بزرگى بر زبان میلیونها نفر مسلمان جهان و بر ماءذنه ها با صداى بلند برده خواهد شد، و مایه افتخار جهان و جهانیان خواهد بود.

حلیمه بر اثر علاقه و اصرار مادرش، آمنه، محمّد را که به سن پنج سالگى رسیده بود به مکه باز گردانید. دو سال بعد که آمنه براى دیدار پدر و مادر وآرامگاه شوهرش عبداللّه به مدینه رفت، فرزند دلبندش ‍ را نیز همراه برد. پس از یکماه ، آمنه با کودکش به مکه برگشت ، امّا در بین راه، در محلى به نام (ابواء) جان به جان آفرین تسلیم کرد، و محمّد در سن شش سالگى از پدر و مادر هر دو یتیم شد و رنجیتیمى در روح و جان لطیفش دو چندان اثر کرد.

سپس زنى به نام امّ ایمن این کودک یتیم، این نوگل پژمرده باغ زندگى را همراه خود به مکه برد. این خواست خدا بود که این کودک در آغاز زندگى از پدر و مادر جدا شود، تا رنجهاى تلخ و جانکاه زندگى را در سرآغاز زندگانى بچشد و در بوته آزمایش قرار گیرد، تا در آینده، رنجهاى انسانیت را به واقع لمس کند و حال محرومان را نیک دریابد.

از آن آغاز در دامان پدر بزرگش (عبدالمطلب) پرورش یافت .

عبدالمطلب نسبت به نوه والاتبار و بزرگ منش خود که آثار بزرگى در پیشانى تابناکش ظاهر بود، مهربانى عمیقى نشان مى داد. دو سال بعد بر اثر درگذشت عبدالمطلب، محمّد از سرپرستى پدر بزرگ نیز محروم شد. نگرانى عبدالمطلب در واپسین دم زندگى به خاطر فرزندزاده عزیزش محمّد بود. به ناچار محمّد در سن هشت سالگى به خانه عموى خویش ابوطالب رفت و تحت سرپرستى عمش قرار گرفت. ابوطالب پدر(على بود.

ابوطالب تا آخرین لحظه هاى عمرش ، یعنى تا چهل و چند سال با نهایت لطف و مهربانى ، از برادرزاده عزیزش پرستارى و حمایت کرد.

حتى در سخت ترین و ناگوارترین پیشامدها که همه اشراف قریش و گردنکشان سیه دل، براى نابودى محمّد دست در دست یکدیگر نهاده بودند، جان خود را براى حمایت برادرزاده اش سپر بلا کرد و از هیچ چیز نهراسید و ملامت ملامتگران را ناشنیده گرفت .

آرامش و وقار و سیماى متفکر محمّد از زمان نوجوانى در بین همسن و سالهایش کاملا مشخص بود. به قدرى ابوطالب او را دوست داشت که همیشه مى خواست با او باشد و دست نوازش بر سر و رویش کشد و نگذارد درد یتیمى او را آزار دهد.

در سن 12 سالگى بود که عمویش ابوطالب او را همراهش به سفر تجارتى - که آن زمان در حجاز معمول بود - به شام برد. در همین سفر در محلى به نام بصرى  که از نواحى سوریه فعلى بود، ابوطالب به راهبى مسیحى که نام وى (بحیرا) بود برخورد کرد. بحیرا هنگام ملاقات محمّد - کودک ده یا دوازده ساله - از روى نشانه هایى که در کتابهاى مقدس خوانده بود، با اطمینان دریافت ، که این کودک همان پیغمبر آخرالزمان است .

باز هم براى اطمینان بیشتر او را به لات و عزى - که نام دو بت از بتهاى اهل مکه بود- سوگند داد که در آنچه از وى مى پرسد جز راست و درست بر زبانش نیاید. محمّد با اضطراب و ناراحتى گفت ، من این دو بت را که نام بردى دشمن دارم . مرا به خدا سوگند بده !

بحیرا یقین کرد که این کودک همان پیامبر بزرگوار خداست که به جز خدا به کسى و چیزى عقیده ندارد. بحیرا به ابوطالب سفارش زیاد کرد تا او را از شرّ دشمنان به ویژه یهودیان نگاهبانى کند، زیرا او در آینده ، ماءموریت بزرگى به عهده خواهد گرفت .

محمّد دوران نوجوانى و جوانى را گذراند. در این دوران که براى افراد عادى، سن ستیزه جویى و آلودگى به شهوت و هوسهاى زودگذر است، براى محمّد جوان، سنى بود همراه با پاکى، راستى و امانت بى مانند بود. صدق لهجه، راستى کردار، ملایمت و صبر و حوصله، در تمام حرکاتش ‍ ظاهر و آشکار بود. از آلودگیهاى محیط آلوده مکه بر کنار، و دامنش از ناپاکى بت پرستى پاک و پاکیزه بود به حدى که موجب شگفتى همگان شده بود، آن اندازه مورد اعتماد بود که به محمّد امین مشهور گردید، امین یعنى درست کار و امانتدار.

در چهره محمّد از همان آغاز نوجوانى و جوانى آثار وقار و قدرت و شجاعت و نیرومندى آشکار بود. در سن پانزده سالگى در یکى از جنگهاى قریش با طایفه (هوازن) شرکت داشت و تیرها را از عموهایش برطرف مى کرد. از این جا مى توان به قدرت روحى و جسمى محمّد پى برد.

این دلاورى بعدها در جنگهاى اسلام با درخشندگى هر چه بیشتر آشکار مى شود چنانکه على (ع) که خود از شجاعان روزگار بود درباره محمّد (ص) گفت :

هر موقع کار در جبهه جنگ بر ما دشوار مى شد، به رسول خدا پناه مى بردیم و کسى از ما به دشمن از او نزدیکتر نبود. با این حال از جنگ و جدالهاى بیهوده و کودکانه پرهیز مى کرد.

عربستان در آن روزگار مرکز بت پرستى بود. افراد یا قبیله ها بتهایى از چوب و سنگ یا خرما مى ساختند و آنها را مى پرستیدند. محیط زندگى محمّد به فحشا و کارهاى زشت و مى خوارى و جنگ و ستیز آلوده بود؛ با این همه آلودگى محیط، محمّد هرگز به هیچ گناه و ناپاکى آلوده نشد و دامنش از بت و بت پرستى همچنان پاک ماند.

روزى ابوطالب به عباس که جوانترین عموهایش بود گفت :

هیچ وقت نشنیده ام محمّد (ص) دروغى بگوید و هرگز ندیده ام که با بچه ها در کوچه بازى کند.

از شگفتیهاى جهان بشریّت است که با آن همه بى عفتى و بودن زنان و مردان آلوده در آن دیار که حتى به کارهاى زشت خود افتخار مى کردند و زنان بدکار بر بالاى بام خانه خود بیرق نصب مى نمودند، محمّد (ص) آنچنان پاک و پاکیزه زیست که هیچکس - حتى دشمنان- نتوانستند کوچکترین خرده اى بر او بگیرند. کیست که سیره و رفتار او را از کودکى تا جوانى و از جوانى تا پیرى بخواند و در برابر عظمت و پاکى روحى و جسمى او سر تعظیم فرود نیاورد؟!

 

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
غروب سیاه پوش

تعداد میهمانان : 157915