X
تبلیغات
رایتل
شهر ارواح
اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی
دوشنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1385
حکایات شیرین پارسی

حکایات شیرین پارسی

روزی یک مسافر در میان راه به درخت گردویی رسید و تصمیم گرفت کمی در سایه آن استراحت کند. همین طور که در سایه لم داده بود، کمی آن طرفتر چشمش به کدو تنبل بزرگی افتاد. پیش خود گفت:« کارهای خدا اصلا حساب و کتاب ندارد! کدوی به آن بزرگی بر ساقه ای نازک و گردویی به این کوچکی بر درختی عظیم.»

در حالی که مرد غرق در خیال خود بود، گردویی از درخت بر سرش افتاد. مرد نگاهی به بالا کرد وگفت: «خدایا، شرمنده ام! اگر به جای این گردو، کدوتنبل بود مسافرت من همین جا تمام می شد.»

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
غروب سیاه پوش

تعداد میهمانان : 157944