X
تبلیغات
رایتل
شهر ارواح
اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی
چهارشنبه 29 فروردین‌ماه سال 1386
داستان ارواح- قسمت سی و چهارم- مژده شفاعت

قسمت سی و چهارم

مژده شفاعت

(تذکر این نکته ضروری است که اساس شفاعت مخصوص قیامت می باشد. اما به خاطر محتوای تربیتی آن و مجال داستانی، ناگزیر شدیم آنرا در این مجموعه و در این قسمت (برزخ) تحت عنوان مژده شفاعت به رشته حکایت در آوردیم. تا جلوه کوچکی را از آن مسئله مهم اعتقادی به نمایش در آورده باشیم. بدیهی است که آیات و روایت این بخش مربوط به بحث شفاعت در قیامت می باشد زیرا به روایتی که به اثبات شفاعت در برزخ پرداخته باشد برخورد نکردیم. هر چند به اعتقاد گروهی و در یک دید کلی شفاعت می تواند در دنیا و برزخ نیز وجود داشته باشد.)

گاه گاهی از زخمهای سر و بدنم می نالیدم. تا قبل از آن به واسطه شور و هیجان جنگ و شادی بعد از آن درد زخمهایم را متوجه نمی شدم. بیم آن داشتم که مبادا این زخمها مرا از ادامه راه باز دارد. هنوز راه زیادی نپیموده بودیم که روی زمین نشستم و از نیک خواستم که بایستد تا کمی استراحت کنم. نیک به طرف برگشت و گفت: وقت کم است، هر طور شده باید حرکت کنیم. گفتم: نمی توانم، مگر نمی بینی؟ نیک که مانند همیشه برایم دلسوزی می کرد جلو آمد و گفت: ای کاش کمی تقوایت بیشتر بود، که در آن صورت زره تقوی آن ضربه را مانند بقیه ضربه ها از بدنت دفع می کرد. نگاهی به سپر انداختم. آنگاه در حالیکه درد امانم را بریده بود با بی حالی گفتم: تعجب می کنم که چرا سپری با این ضخامت نتوانست در مقابل آن ضربه استقامت ورزد. نیک بلافاصله جواب داد: یک سال از هنگام بالغ شدنت که اصلا روزه نگرفتی، بقیه روزهایی هم که می گرفتی گاهی با صفتهای ناپسند اثر آنها را کم می کردی.

حسرت و پشیمانی و خجلت، وجودم را پر کرد. نیک دستم را گرفت و از زمین بلندم کرد و گفت: اگر بتوانی خود را به وادی شفاعت برسانی، امید هست که شفا یابی و براحتی راه را ادامه دهی. نام شفاعت خیلی برایم آشنا و در دنیا همیشه مایه امیدواری من بود. به همین خاطر با عجله پرسیدم: این وادی کجاست؟ نیک به جلو اشاره کرد و گفت: کمی جلوتر از اینجاست. بعد ادامه داد: البته شفاعت مربوط به قیامت کبراست، اما در اینجا می توانی بفهمی که اهل شفاعت هستی یا نه، اگر مژده شفاعت برایت آوردند، جان تازه ای خواهی گرفت و براحتی می توانی بقیه راه را بپیمایی.

در حالیکه دست خود را برگردن نیک آویخته بودم با سختی فراوان به راه خویش ادامه دادیم.

همانطور که می رفتیم به نیک گفتم: اگر می توانستم به دنیا برگردم اولین پیغامی که به اهل دنیا می دادم این بود که "تقوا بهترین توشه برای سفر آخرت است" (میزان الحکمت/ ج9 ص253) نیک سری تکان داد و گفت: البته که اینطور است و بعد سکوت کرد. دیگر قادر به راه رفتن نبودم. درد سراسر وجودم را آزار می داد. از نیک خواستم کمکم کند. او نیز مرا بر دوش خود نهاد و به راه افتاد. در همان حال به نیک گفتم: نمی شود تا وادی السلام مرا بر کول خود نهاده و به آنجا برسانی؟ گفت: هر کسی که گناهش بر او ضربه یی وارد کرده باشد و زخم گناه بر بدنش نشسته باشد اجازه ورود به وادی السلام را ندارد. دریافتم که چاره برای من فقط دریافت مژده شفاعت است.

با امید فراوان، قدم به قدم به وادی شفاعت نزدیک می شدیم. گاهی نیز از اینکه مبادا مژده شفاعت برایم نیاید بدنم می لرزید. در این حالت این نیک بود که مرا دلداری می داد.

کم کم هوا بهتر و لطیف تر می شد. از شدت گرما کاسته و از دود ضخیم آسمان تنها لایه نازکی به چشم می خورد و من برای رسیدن به وادی شفاعت هر گونه درد و رنجی را تحمل می کردم.

سرانجام به تپه ای رسیدیم که مسیرمان از آن می گذشت. نیک ایستاد و گفت: آنسوی این بلندی، وادی پر خیر و برکت شفاعت است. وقتی بالا رسیدیم نسیمی آرامش بخش وزیدن گرفت. نیک مرا روی زمین نهاد و گفت: ما همین جا در انتظار مژده شفاعت می نشینیم. اگر مورد شفاعت کسی و یا از همه مهمتر مورد شفاعت چهارده معصوم واقع شوی، با دوای شفاعت جراحت تو بهبود خواهد یافت. بسیار خوشحال شدم زیرا می دانستم که پیرو آیینی بودم که رهبرانش، خود بهترین شفیع برای ما هستند.

سوالی به خاطرم رسید که مرا نگران کرد به همین جهت از نیک پرسیدم: و اگر نیاورند؟ نیک که گویا انتظار چنین سوالی را نداشت، سرش را به زیر افکند. این بار با ترس و دلهره بیشتر پرسیدم: اگر دوای شفاعت را نیاوردند چه؟ نیک همانطور که سرش پایین بود گفت: بیچاره و بدبخت خواهی شد.

اضطراب و وحشت به سراغم آمد و بی اختیار به گریه افتادم. نیک که همیشه یار مهربان و غمخوار من بود، کنارم آمد و گفت: گریه نکن، ما که این همه راه آمده ایم، بقیه راه را هم به لطف آنها که نزد که خدا آبرو دارند، خواهیم پیمود. لطف آنها بیشتر از آنست که ما را با این وضع رها کنند و... سخنان نیک با سلام آشنایی قطع شد. هر دو صورتمان را به طرف صاحب صدا چرخاندیم، همان فرشته رحمت بود که اینبار با داروی شفاعت برای نجات من آمده بود. فرشته در حالیکه دارو را به نیک می داد گفت: این هدیه ای است به عنوان مژده شفاعت از خاندان رسالت (میزان الحکمت/ ج5 ص120) و آنگاه بال زنان از آنجا دور شد. دنیایی از شادی وجودم را فرا گرفت و با چشمان اشکبارم، آن فرشته را بدرقه کردم.

وقتی نیک دارو را بر زخمهایم نهاد احساس کردم همه دردها و ناتوانیهایی که بر وجودم نشسته بود برطرف شده است و بلافاصله روی پا ایستادم. این بار اشک شوق چشمانم را فرا گرفت و با صدای بلند فریاد زدم: درود بر محمد و اهل بیت پاک او همان ها که در برابر محبت، شفاعت می کنند. و خدا شفاعت آنها را در روز قیامت هرگز رد نخواهد کرد. (بحارالانوار/ ج3 ص301)

صدایم چنان رسا بود که به گوش عده ای از اهالی وادی شفاعت رسید. آنها با عجله و شتاب خود را به من رساندند و نفس زنان گفتند: چه شده؟ فریاد شادی از تو شنیدیم. تنها شفاعت شدگان چنین صدایی سر می دهند. با خوشحالی تمام جواب دادم: بله، بله، من نیز مژده شفاعت اهل بیت محمد (ص) را دریافت نمودم. وقتی علت شفاعت خواهی مرا پرسیدند، گفتم: ضرباتی از جانب گناه بر پیکرم وارد شده بود که بزرگواران مرا شفا دادند.

یکی از آنها با ناراحتی گفت: پس ما چه کنیم؟ آیا کسی هم هست که ما را شفاعت کند؟ (سوره اعراف/ آیه53) گفتم: شما برای چه شفاعت می خواهید؟ همان شخص گفت: به ما اجازه عبور نمی دهند. با تعجب پرسیدم: چرا؟! با حالت گریه گفت: ماموران می گویند: تا اینجا می توانستید پیش بیایید اما از اینجا به بعد نیاز به مژده شفاعت دارید.

در همین لحظه نیک مرا صدا کرد و از من خواست که وقتم را تلف نکنم.

در حال راهپیمایی از نیک پرسیدم: تکلیف اینها چیست؟ جواب داد: به فکر آن نباش. در اینجا هر کس به نوعی انتظار شفاعت دارد. عده ای مثل تو شفا می خواهند و گروهی مانند اینان اجازه عبور می طلبند. حتی یک مومن هم می تواند گروهی از آنها را شفاعت کند اما لیاقت شفاعت نداردند. اینطور آدمها در دنیا خدا را فراموش کرده و شفاعت را انکار می کردند. نسبت به اقامه نماز هم سستی می کردند. اما حالا که کارشان در اینجا گره خورده است، به فکر خدا و شفاعت افتاده اند. (سوره اعراف/ آیه53- میزان الحکم/ ج5 ص117)

هنوز داشتیم در وادی شفاعت قدم می زدیم. نگاهی به انسانهای محتاج کردم و به نیک گفتم: ای کاش انسانها در دنیا چنان خوب بودند که در آخرت نیازی به شفاعت کسی نداشتند.

نیک نگاهی به من کرد و گفت: نه، انیطور نیست. همه انسانها محتاج شفاعت محمد و آل او هستند. (اصول کافی/ ج2 ص598- میزان الحکمت/ ج5 ص120) گروهی برای ورود به بهشت نیاز به شفاعت دارند و عده ای هم برای درجات بالاتر بهشت دست شفاعت خواهی خود را دراز می کنند. از این سخن سخت در حیرت شدم و دیگر هیچ نگفتم.

پس از لحظه ای سکوت دوباره نیک درباره اهالی وادی شفاعت سخن گفت: برخی از آنها عذر برادران ایمانی خود را نمی پذیرفتند (میزان الحکمت/ ج6 ص112) بعضی به نیازمندان غذا و طعام نمی دادند و گروهی در دنیا همواره سرگرم کارهای باطل و لهو و لعب بودند. (سوره مدثر/ آیات39و48) چطور کسی میآید اینها را شفاعت کند مگر اینکه مدتها در عذاب الهی بمانند، شاید رحمت الهی شامل حال آنها هم بشود. (بحارالانوار/ ج8 ص362)

و سرانجام وادی شفاعت را پشت سرگذاشته با شادی و نشاط هرچه بیشتر به راه خود ادامه دادیم.

ادامه دارد ...

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
غروب سیاه پوش

تعداد میهمانان : 157944