X
تبلیغات
رایتل
شهر ارواح
اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی
یکشنبه 6 خرداد‌ماه سال 1386
داستان ارواح- قسمت سی و نهم- دیدار از خانواده

قسمت سی و نهم

دیدار از خانواده

     در این لحظه به یاد بازماندگانم افتادم و به نیک گفتم: من می خواهم هر طور شده سری به دنیا بزنم و آنها را از خواب غفلت بیدار کنم تا بدانند مرگ یعنی رهایی. رهایی از تمامی دردها و رنجهایی که در آن عالم است. اگر بفهمند اینجا چقدر باصفاست دیگر مرگ برایشان تلخ نخواهد بود.

     نیک در جواب گفت: اینکه بخواهی تمام اخبار اینجا را به آنها تفهیم کنی ممنوع است. (بحارالانوار/ ج6 ص200) اما می توانی سری به آنها بزنی. با خوشحالی گفتم: چطور؟ گفت: هر یک از اهالی برزخ اجازه دارند به صورت پرنده ای لطیف درآیند و به اهل خود سرکشی کنند. مدت این دیدارها به تناسب لیاقت آنهاست. برخی هر جمعه، بعضی هر ماه و گروهی سالی یکبار این اجازه را پیدا می کنند. (بحارالانوار/ ج6 ب8) آنگاه نیک دستش را روی شانه ام نهاد و گفت: تو هم آماده شو. زیرا در این لحظه می توانی سری به آنها بزنی.

     تاریکی شب، دنیا را سیاه کرده بود. روی دیوار نشستم و از پشت شیشه رفتار آنها را زیر نظر گرفتم. همسرم مشغول کارهای داخل منزل بود و بچه ها، هر یک مشغول تکالیف مربوط به خود بودند. سری هم به خانه پسر و دختر بزرگم زدم و از آنجا به خانه برادران و خواهرانم رفتم. از اینکه هیچکدام را مرتکب گناه ندیدم بسیار خوشحال شدم. (بحارالانوار/ ج6 ب8) ولی چون بیشتر از آن طاقت ماندن در دنیا را نداشتم به مکان خود در وادی السلام بازگشتم.

ادامه دارد ...

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
غروب سیاه پوش

تعداد میهمانان : 158120